تبلیغات
دلتنگی های عاشقانه - برای بهترنینم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

برای بهترنینم


من این متن رو برای بهترن دوستم که تمام دنیامه میذارم

تا بهش بفهمونم که چقدر دوستش دارم

میدونم که هر چی بگم براش کمه

اما...............

منو ببخش عزیز که بیشتر از این از دستم برات بر نمیاد








کاش می دانستی


بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید

پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور

زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند

خاطرم راگفتم:

زودتر راه بیفت

هر چه باشد بلد راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم:

خنده ات را بردار

دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست

ومبارک بادت

وصل تو با برق نگاه

و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته

آبرویم نبری

پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا

اشک شوقی آمد

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

دل به عقلم می گفت:

من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

و مرا خواهد دید

عقل به آرامی گفت:

من چه می دانستم

من گمان می کردم

دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

سینه فریاد کشید:

حرف از غصه و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آخر ای پای عزیز

قدمت را قربان

تندتر راه برو

طاقتم طاق شده

چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد

مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت:

راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست کار هر روز من است

عقل پرسید :؟

دست خالی که بد است

کاشکی...

سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟

این همه هدیه کجا چیزی نیست!

چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ

روح را شوق وصال

لب پر از ذکر حبیب

خاطر آکنده یاد...









نوشته شده توسط :مهدی
سه شنبه 13 مهر 1389-10:53 ق.ظ
نظرات() 

http://lyndakray.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:46 ب.ظ
Nice answer back in return of this question with solid arguments and explaining the
whole thing about that.
carminaeacho.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 03:06 ب.ظ
My programmer is trying to persuade me to move to .net
from PHP. I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on several websites for
about a year and am worried about switching to another platform.

I have heard excellent things about blogengine.net.
Is there a way I can import all my wordpress content
into it? Any kind of help would be really appreciated!
How can you get taller in a week?
جمعه 13 مرداد 1396 12:05 ب.ظ
I'm really impressed with your writing skills and also with the layout on your weblog.
Is this a paid theme or did you modify it yourself?
Either way keep up the nice quality writing, it's rare to see a great blog like
this one nowadays.
kaputinvasion7529.jigsy.com
یکشنبه 8 مرداد 1396 06:30 ق.ظ
I have been browsing online more than three hours these days, but I by
no means found any fascinating article like
yours. It's lovely worth enough for me. In my opinion, if all web owners and bloggers made excellent content material as you did,
the web will likely be much more useful than ever before.
x
یکشنبه 12 آبان 1392 12:39 ب.ظ

خیلی دیوسی کسکش لاشی کسکش تر از تو ندیدم
یه دوست
سه شنبه 13 مهر 1389 06:51 ب.ظ
خیلی زیبا بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر